قصه هرشب
شب که می شود ،
به جای خواب،
تو به بند بند وجودم می آیی و من...
می خندم،
بغض می کنم،
بالشم که خیس شد،
عقربه ساعت که به صبح نزدیک شد،
نه! تو هنوز هم خیال رفتن نداری!
و این قصه هر شب ادامه دارد ...
"برمودا "

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۸ ساعت 1:30 توسط علی
|
الــــــــــهی