دلتنگم
دلتنگم و با هيچکسم ميل سخن نيست
کس در همه آفاق به دلتنگى من نيست
گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد
آزرده دلان را سر گلگشت چمن نيست
از آتش سوداى تو و خار جفايت
آن کيست که با داغ نو و ، ريش کهن نيست

دلتنگم و با هيچکسم ميل سخن نيست
کس در همه آفاق به دلتنگى من نيست
گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد
آزرده دلان را سر گلگشت چمن نيست
از آتش سوداى تو و خار جفايت
آن کيست که با داغ نو و ، ريش کهن نيست

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قاعده ها و مثال ها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها
خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها
بعد از سلام عرض کنم خدمت شما
ما نیز آدمیم بلا نسبت شما
بانوی من زیاد مزاحم نمی شوم
یک عمر داده است دلم زحمت شما
باور کنید باز همین چند لحظه پیش
با عشق باز بود سر صحبت شما
بانو هنوز هم که هنوز است به دل
سر می زند زنی به قد و قامت شما
این خانه بی تو بوی بد مرگ می دهد
با هیچ چیز پر نشده غیبت شما
انگار قرن هاست که کوچیده ای و ما
بر دوش می کشیم غم غربت شما
ما درد خویش را به خدا هم نگفته ایم
تا نشکنیم پیش کسی حرمت شما
من بیش از این مزاحم وقتت نمی شوم
بانو خدا زیاد کند عزت شما!
یک غزل مهمان من باش و پس از آن شب بخیر
نرم نرمک دستی افشان پای کوبان شب بخیر
وسعت غمهای ما را نیست مرزی آشکار
زین سبب لختی قلم بر ما بگریان شب بخیر
از نگاهت شور و مستی میتراود چون شراب
شور و مستی را از این مستان تو مستان شب بخیر
لحظهای دیگر بمان ای بانوی شعر و غزل
میزبان اکنون تویی ما نیز مهمان شب بخیر
برف میبارد هوا سرد است بیرون میروی
یک غزل مهمان من باش و پس از آن شب بخیر
محمدمهدی ناصری
