دلـــم پــــــر است

مثل همــیشه برای تو مینویسم

 

تو به نیــت هر کـه دوست داری بخوان

 

مــــیدانم که نمیخوانی

 

مـــــیدانم که نمیدانی

 

حتی میدانم که گـــوش هم نمیدادی

 

ولی من میدانم که هنــــوز همانمـ

 

امــــــــا

 

کمی شکــسته تر

 

گاهی نوشته هایم تلخ و گزنده میشود

 

چه کنم دلـم پر است

 

تو به دل نگــیر

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍی  ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ تنگه

دﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ

 

ﺑﺮﺍ ی ﺭﻭﺯهاﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻢ

 

ﻫﻤﻪ ﺁدمها ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ

 

ﻣﺮﮒ ﻣﺎﺩﺭ ﮐﻮﺯﺕ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺯﻥ ﺗﻨﺎﺭﺩﯾﻪ ﮐﯿﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ

 

مادرم ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺩﺭ ﻫﺎﭺ ﮔﻢ ﻧﺸﻪ

 

 ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﻣﻤُﻞ ﺭﻭ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻢ


ﺍﺯ ﻧﺠﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﺬﺷﺘﻢ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﺸﻤﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻭﺭﻭﺟﮏ ﺑﻮﺩﻡ


ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺴﺮﺗﻢ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩ

 

 ﺑﺮﺍی ﺩﻭﺳﺘﯽﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﺼﺎﻧﻪ ﺩﻟﻢ تنگه

 

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍی  ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ تنگه

تصمیـــــــــــــــــم

امروز با خود عهد کردم و یک تصمیم بزرگ گرفتم !


تصمیمی بزرگتر از تصمیم کبری !


تصمیم گرفتم متفاوت باشم

 

با عشق به زندگی بنگرم

 

از دیدن دنیا، از دیدن دوستانم، خانواده ام و ..... لذت ببرم

 

و ......

چه کسی گفت خـــــدا شاعر نیست...

زندگی رقص نجیبی ست

که از چشمه ی بودن جاریست

رقص یک شاپرک بازیگوش

لای یک دسته گل  یاس معطر در باغ . . .

رقص یک نغمه ی آرام اذان ...

که شبی باد میان من و این قبله پراکنده کند . . .

رقص کِرمی شب تاب

که شبیه تپش  خورشید است . . .

زندگی شعر نجیبی ست

که در دفتر  اندیشه ی این گنبد  دَوار

پر از قافیه است . . .

چه کسی گفت خدا شاعر نیست ... !!!؟؟؟؟
 
 

خداحافــــظ تابستان . . .

خداحافظ تابستان


یادت باشد روزهای گرمت به سردی گذشت...


پاییز پادشاه رنگهاست


یادآور تازه شدن دوستی هاست


در این دوران سرد بی مهری باز در افق پاییز (مهـــر) پیداست


مهرتان افزون و پاییزتان مبارک

من انسانم

من در زندگي ام بهاي تمام چيز هايي را كه بدست آورده ام پرداخته ام.....

با همان چيزهايي كه از دستشان داده ام پرداخته ام.....

به كسي بدهكار نيستم ......

طلبي هم از كسي ندارم....

تنها هستم و بي تعلق و آزاد و سبك

در عين حال

تنها هستم و بي پناه و بي ياور و سرگشته و افسرده

مالك هيچ چيز نيستم

از طرفي دنيا مال من است

زمين ... زمان......

آسمان.... دريا ......

زندگي...... مرگ .......

من انسانم