مهندس

قصه به هر که می‌برم فایده‌ای نمی‌دهد
مشکل درد عشق را حل نکند مهندسی

شب های وصل

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حُسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما

عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می‌گویم سخن

گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌های وصل

بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد مِی بیار

بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است

و آصف ملک سلیمان نیز هم

 

قصه هرشب

شب که می شود ،
به جای خواب،
تو به بند بند وجودم می آیی و من...

می خندم،

بغض می کنم،
بالشم که خیس شد،
عقربه ساعت که به صبح نزدیک شد،
 نه! تو هنوز هم خیال رفتن نداری!
و این قصه هر شب ادامه دارد ...

"برمودا "

 

آزادی

آزادی پس از یک هفته تعطیلی کار و خاموش بودن موبایل و حبس بودن در خانه

بخاطر امتحانات پایان ترم طعم شیرینی داره 

همه چی نو به نظر می رسید

گویی دنیا  و آدمها رنگی تر از همیشه بودند. 

واقعا چقدر خوب میشد که گاهی به دور از روزمره گی ها و هیاهوی زمانه بتونیم از آدمها فاصله بگیریم و فقط مال خودمون باشیم،

واسه خودمون چای بریزیم به خودمون تعارف کنیم تنهایی یه جا بشینیم و به درد دلهای خودمون گوش بدیم و به ذهن های خسته و دلهای پر از درد و غصه استراحت بدیم

جمعه

روزها قاتلمن غیر از جمعه که خونریز تره

حال و روزم جمعه ها، از خودِ جمعه غم انگیزتره

کوچ کردی از من، قهر کردی حتماً، یه زمستون سردم، بگو برمیگردم

شب ها بیدارم، همه شب هایی که بی تو مُردم

همه زخمایی که، همه عمرم از فراقت خوردم

همه رو پس میگیرم، نه شوخی کردم، شهزاد قصه ها، بگو برمیگردم

نذار اینجا برگم، طعمه زردی پاییز بشه

فصل آخر بی تو، قصه ای تلخ و غم انگیز بشه

دلبر مغرورم، عشق بی دردم،  ای تموم قصه ها، بگو بر میگردم