عاشقانه های پاییزی
پاییز را دوست دارم چون معافم می کند از پنهان کردن دردی که در صدایم می پیچد ،
اشکی که در نگاهم می چرخد …
آخر هم خیال می کنند که سرما خورده ام !
پاییز مرا عاشق می کند ، باران عاشق تر
حالا تو بگو این باران پاییزی با من چه می کند ؟
کاش میشد به جای ساعت فصل ها را عقب کشید ؛
آنوقت دوباره تابستان میشد و من برای تو گوشواره های گیلاس می چیدم …
تنهایی نام دیگر پاییز است
هرچه عمیق تر برگ ریزان خاطره هایت بیشتر …
فراموشی می آید مانند همین پاییز با ابرهای سهمگینش …
دیروز برگ خشکی دیدم که نمی دانست از کدام شاخه جدا شده !
بوی پاییز از وجود من کوچ نکرده است !
پنجره را که باز می کنم برگ های سبز درخت های بهار به من اخم می کنند …
تابستان رخت سفر بر تن کرده و پاییز با تمام عاشقانه هایش در راه آمدن …
اما کسی هنوز اینجا درگیر کشف فصل آمدن توست !
پاییز پنجره ای ست که از اتاق من به هوای تو باز میشود …
چه کرده ای که زمستان ، بهار و تابستان همیشه بوی تو را می دهد ای پاییز ؟؟؟


الــــــــــهی