چه کوتاه است شبهای وصال دلبران؛ یارب! خدا از عمر ما بر عمر این شب ها بیفزاید
صائب تبریزی
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 9:23 توسط علی
|
الــــــــــهی راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلــــــی... دانه و لانه و بال و پر پرواز دلــــــی
*************************** زندگی تکه کاهی است که کوهش کردیم زندگی کوه بزرگی است که کاهش کردیم زندگی نیست به جز نم نم باران بهار زندگی نیست به جز دیدن یار زندگی نیست به جز عشق٬ به جز حرف محبت به کسی ورنه هر خار و خسی ، زندگی کرده بسی زندگی تجربه تلخ فراوان دارد دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه یک عمر بیابان دارد
*************************** آري من در چشم ديگران ديوانه هستم و من يك لحظه اين ديوانگي را با تمام انگاره هاي آدميان طاق نمي زنم...
************************** روزگاریست در این شهر غریب بین آدمهایی که زِ تنهاییِ خود می ترسند وز پسِ آینه از دیدنِ خود میترسند، من تو را پاک ترین یافته ام! آن قدر پاک، که اگر آب نبود من تو را "آب" صدا می کردم...!
**************************
یک نگاهی به شمعدانی کنار پنجره ات بینداز ببین چگونه زمانی که برگی زرد و پژمرده از ساقه جدا می شود، باز جوانه ی امیدی دیگر سر می زند! و باز غنچه ای و باز شکوفاییِ گلی... و باز امید و باز امیدو باز امید.... باز امید و باز امید...
************************** ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻧﻴﻜﻪ ﻭﻓـــــﺎ، ﻗﺼﻪ ﻱ ﺑﺮﻑ ﺑﻪ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺻﺪﺍﻗﺖ ﮔﻞ ﻧﺎﻳﺎﺑﻲ! ﻭ ﺩﺭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﭘﺎک ﺷﻘﺎﻳﻖ ﻫﺎ، ﻋﺎﺑﺮ ﺑﻲ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﻱ ﻏﻢ ﺟﺎﺭیست! ﺑﻪ ﭼﻪ ﻛﺴﻲ باید گفت؟ با تو انسانم و خوشبخت ترین...
**************************
روزگارا تو اگر سخت به من میگیری، با خبر باش که پژمردن من آسان نیست، … گرچه دلگیرتر از دیروزم، گر چه فردای غم انگیز مرا میخواند، لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست زندگی باید کرد….
**************************
دلم قدم زدن میخواهد در یک وجبی پیاده رو یک قدم تا آسمان پرواز با بوی یاس ها خیس و نمناک شدن با باران دلم کمی آرامش میخواهد...!
**************************
کاش می شد بروم سوی افق سمت آن خانه ی متروکه ی دور و بیابم یک دوست، دوستی ساده و پاک کسی از جنس لطیف خوبی که بفهمد دردم و بخواند قلبم